از اون روزي كه فهميدم ديگه نمي تونم تو
اين دنيا زندگي كنم، خيلي مي گذره و حالا پوست كلفت تر از اوني شدم كه بخوام به
اين حرفم بخندم. زندگي مي كنم و مي رم و مي يام. مي نوسم و گله مي كنم و مي خونم و
زجر مي كشم و...
وقتي خبر قطعي شدن حكم سه يار دبستانيمونو تو خبرنامه خوندم ، هي
....!
شعر پايين رو وقتي خوندم به خودم گفتم
چقدر بعضي از ما آدما پوست كلفتيم! شايد همين پوست كلفتي ماست كه بعضي ديگه رو سر
پا نگه داشته!!!
مرد،
شليك خنداه را سر دادو گفت:
"راه از كدام سوست؟"
مالك دوزخ
برگشت پيش ايزد منان:
-يا رب!
اين بنده ي تو عطف جهنم را
با خنده هاي سرد پذيرا شد
نه گريه اي ،نه استغاثه اي".
- " اورا رها كنيد
در آنجا نيز
يك عمر،
در بدتر از جهنم ما زيست
وخنده هاي موذي خود را
هرگز رها نكرد."
"سعيد سلطاني طارمي"
پ.ن 1: چند وقتي بود پست نذاشته بودم.
حوصله نداشتم و خسته... خيلي...
پ.ن2: اگر بعضي از روزها ساعت 12 خونه
هستيد حتما تلويزيون رو روشن كنيد و بزنيد شبكه 4. مثل اينكه صدا وسيما هم خجالت
كشيده از اين همه ظلمي كه به زنان سرزمينمان روا داشته مي شه.
پ.ن3: تلويزيون روشن بود و ميگفت:
" راز سرافرازي ايران سرافراز را بايد از مردان اين مملكت پرسيد!"
آري، راز سرافرازي اين مملكت را بايد از
مردان پرسيد كه چگونه حكم راندند و زنجير كردند و كشتند و به بند كشيدند و...
