امروز روز هشتم عيد بود و رفتيم بهشت
زهرا! روزا هاي مسخره از پي هم مي يانو و مي رن و با يك عالم كاري كه رو سرم ريخته
، هيچ كاري نكردم و دارم ديوونه مي شم. امروز تو بهشت زهرا حس عجيبي داشتم، من كه
همين جوريش حس و حال زندگي كردنو ندارم و از نيهيليستي سرشارم! وقتي چشمم به قبرا
افتاد خيلي حس مردنم قوي شد! اما دروغ هم نگم مي ترسيدم. يعني هميشه از مرگ
نزديكام خيلي بيشتر از مردن خودم مي ترسم. يه مادره تازه مرده بود و يه نوحه خونه
هم داشت روضه خوني مي كرد. دلم گرفت و ترسيدم همون موقع زنگ زدم به مامانم! تازه
يه شعر هم گفتم بالاي قبر خالم:
اين قبرهاي مكعبي
چه ساده اند كنار هم
رج به رج
رديف به رديف
قطعه به قطعه
مي سرايم اين مستطيل هاي خاك گرفته را
سال به سال
نه
ماه به ماه
نه
روز به روز
در آغوش مي گيرم
اين مستطيل هاي مكعبي را
كاج ها رو به آسمان
كه نه
رو به ما خم ميشوند
چقدر ساده
اين مستطيل هاي چهار ضلعي!
پ.ن1: يه اعلاميه ي ترحيم سر كوچمون
ديدم كه مال يه خانمي بود كه به تازگي فوت كرده بود ولي نمي دونم چرا به جاي عكس
خودش عكس پسر شهيدشو زده بودن!!!
پ.ن2: هر وقت خبر نامه رو مي خونم حالم بد مي شه. اين روزا ي تعطيل عيد براي ما كه آزاديم چرته خدا به داد اونايي كه تو بندن برسه! گرچه ديگه براي اونا روز تعطيل از غير روز تعطيل و عيد از غير عيد هيچ فرقي نمي كنه!