"اما مي دانم كه برخواهم خاست. در به آرامي باز مي شود و آن چه را در پس آن است خواهم ديد. همانا فردا. در فردا گشوده خواهد شد، به آرامي، با بي رحمي . من بر درگاه ايستادهام. تنها چيزي كه وجود دارد اين در است و آن چه پشت در ، در انتظار من است. مي ترسم. و نمي توانم كسي را براي كمك صدا بزنم.
مي ترسم".
كتاب" بانوي شكسته" ي دوبووار رو 1 ساعته كه تمام كردم. خوندن اين كتاب باعث شد راهي رو كه هرروز 5 دقيقه اي مي پيمودم و به خونه مي رسيدم 20 دقيقه اي بپيمايم! تمام ذهنم شده بود موريس و جواب دادن به او. اينكه اگه اينو گفت اينو بگم يا اگه خواست زياده از حدش حرف بزنه بزنم تو دهنش . همش خودمو جاي مونت مي ذاشتم و مي گفتم روزي حقت را خواهي گرفت... ولي زود پشيمون مي شدمو با خودم مي گفتم پس كي؟؟؟ پر از نفرت بودم، پر از بغض پر از حرفهاي فرو داده ، پراز حرفهاي زده و نشنيده شده، پراز ...
ساخت خوب، فرم بندي عالي و وحدت موضوع اين كتاب رو عالي كرده بود. دوبووار انگار در وجود همه ي زنان زندگي كرده و لحظه لحظه ي زندگيشو وقف همين تبلور اين تجربه ها كرده بود بانوي شكسته از بهترين كتابايي بود كه تو اين مدت خونده بودم!!! به اونايي كه توصيه مو انجام دادن و همه مي ميرند رو خوندن بازم بهشون توصيه مي كنم باز هم دوبووار رو از دست ندن!
پ.ن1: ديروز تو اتوبوس نشسته بودم (ساعت 6:30 صبح!) و داشتم همين كتاب رو مي خوندم، يه دفعه يه دختري كه جلوم نشسته بود اومد جلو و گفت : ببخشيد ايني كه داري مي خوني بانوي شكسته ي دوبوواره يا وانهاده؟ گفتم: بانوي شكسته. گفت: مي شه يه دقيقه بدي ؟ بهش دادم . چند دقيقه نگاهش كرد و ورق زد، بعد يه آه كشيد و بهم پس داد. گفت: خانم از اين كتابا نخون. من تو يه سن وسالي بودم و اين كتابارو خوندم و ديگه اصلا نتونستم هيچ مردي رو تو زندگي رو بپذيرم! خنديدم و به خوندن ادامه دادم!
پ.ن2: سر كلاس تفسير موضوعي قرآن داشتم همين كتاب رو مي خوندم كه يه دفعه استاد گفت: خانمي كه داري كتاب مي خوني جلسه ي بعد براي كلاس شيريني مي خري و مي ياري!!!حالا چي مي خوندي؟ گفتم : بانوي شكسته. چهرش رفت توهم، گفت : اميدوارم هيچ وقت بانوي شكسته نشيد...
