تبليغاتX
همين حوالي مجهول

همين حوالي مجهول

از اون روزي كه فهميدم ديگه نمي تونم تو اين دنيا زندگي كنم، خيلي مي گذره و حالا پوست كلفت تر از اوني شدم كه بخوام به اين حرفم بخندم. زندگي مي كنم و مي رم و مي يام. مي نوسم و گله مي كنم و مي خونم و زجر مي كشم و...

 وقتي خبر قطعي شدن  حكم سه يار دبستانيمونو تو خبرنامه خوندم ، هي ....!

 

شعر پايين رو وقتي خوندم به خودم گفتم چقدر بعضي از ما آدما پوست كلفتيم! شايد همين پوست كلفتي ماست كه بعضي ديگه رو سر پا نگه داشته!!!

 

 

مرد،

شليك خنداه را سر دادو گفت:

"راه از كدام سوست؟"

مالك دوزخ

برگشت پيش ايزد منان:

-يا رب!

اين بنده ي تو عطف جهنم را

با خنده هاي سرد پذيرا شد

نه گريه اي ،نه استغاثه اي".

- " اورا رها كنيد

در آنجا نيز

 يك عمر،

در بدتر از جهنم ما زيست

وخنده هاي موذي خود را

هرگز رها نكرد."

 

"سعيد سلطاني طارمي"

 

پ.ن 1: چند وقتي بود پست نذاشته بودم. حوصله نداشتم و خسته... خيلي...

پ.ن2: اگر بعضي از روزها ساعت 12 خونه هستيد حتما تلويزيون رو روشن كنيد و بزنيد شبكه 4. مثل اينكه صدا وسيما هم خجالت كشيده از اين همه ظلمي كه به زنان سرزمينمان روا داشته مي شه.

پ.ن3: تلويزيون روشن بود و ميگفت: " راز سرافرازي ايران سرافراز را بايد از مردان اين مملكت پرسيد!"

آري، راز سرافرازي اين مملكت را بايد از مردان پرسيد كه چگونه حكم راندند و زنجير كردند و كشتند و به بند كشيدند و...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 19:11  توسط الهه محمدي  | 

امروز روز هشتم عيد بود و رفتيم بهشت زهرا! روزا هاي مسخره از پي هم مي يانو و مي رن و با يك عالم كاري كه رو سرم ريخته ، هيچ كاري نكردم و دارم ديوونه مي شم. امروز تو بهشت زهرا حس عجيبي داشتم، من كه همين جوريش حس و حال زندگي كردنو ندارم و از نيهيليستي سرشارم! وقتي چشمم به قبرا افتاد خيلي حس مردنم قوي شد! اما دروغ هم نگم مي ترسيدم. يعني هميشه از مرگ نزديكام خيلي بيشتر از مردن خودم مي ترسم. يه مادره تازه مرده بود و يه نوحه خونه هم داشت روضه خوني مي كرد. دلم گرفت و ترسيدم همون موقع زنگ زدم به مامانم! تازه يه شعر هم گفتم بالاي قبر خالم:

 

اين قبرهاي مكعبي

چه ساده اند كنار هم

 رج به رج

 رديف به رديف

 قطعه به قطعه

مي سرايم اين مستطيل هاي خاك گرفته را

سال به سال

 نه

ماه به ماه

 نه

 روز به روز

 در آغوش مي گيرم

اين مستطيل هاي مكعبي را

كاج ها رو به آسمان

كه نه

 رو به ما خم ميشوند

 چقدر ساده

 اين مستطيل هاي چهار ضلعي!  

 

پ.ن1: يه اعلاميه ي ترحيم سر كوچمون ديدم كه مال يه خانمي بود كه به تازگي فوت كرده بود ولي نمي دونم چرا به جاي عكس خودش عكس پسر شهيدشو زده بودن!!!

 

پ.ن2: هر وقت خبر نامه رو مي خونم حالم بد مي شه. اين روزا ي تعطيل عيد براي ما كه آزاديم چرته خدا به داد اونايي كه تو بندن برسه! گرچه ديگه براي اونا روز تعطيل از غير روز تعطيل و عيد از غير عيد هيچ فرقي نمي كنه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:15  توسط الهه محمدي  |