تبليغاتX
همين حوالي مجهول

همين حوالي مجهول

وقتي يه چيزي تموم مي شه آدم پيش خودش مي گه چي كار كردي؟ سعي مي كنه تمام فايل بندي هاي ذهنشو بريزه وسط و براي خودش يه حسابگري توپ راه بندازه. وقتايي كه سال تموم مي شه اصلا حس خوبي ندارم، تمام فايل بندي هاي ذهنم به هم مي ريزه و حس مي كنم خيلي زندگي پوچي داشتم، از زندگي كردن حالم بهم مي خوره و مي خوام كه هر چي زودتر اين عيد و عيدديدنيهاي مسخره تموم بشه و انگارنه انگار كه اتفاقي افتاده... نمي خوام درباره ي امسال زياد حرف بزنم و آه وناله كنم ولي اگه راستشو بگم از اين سالي كه گذشت حالم بهم مي خوره و هيچ حسي بهش ندارم و از اين سالي كه داره مي ياد هم كه ديگه نگو...

حالم خيلي بده... امروز با الناز و ناهيد و محبوبه رفته بوديم يه جايي تو شوش كه از طرف خانه خورشيد براي زنان معتاد براي سال نو جشن گرفته بودن و من هم رفتم كه براشون ويولن بزنم. اولش همه چيز خيلي معمولي بود، يعني مي خواستم كه برام معمولي باشه . ولي بعد از اينكه رفتم و براشون ويولن زدم و اومدم پايين زياد حس خوبي نداشتم. دو تا از دوستا رفتن دف زدن و يكي از زنها هم شروع كردن به خوندن:

" با چشات اگه نگام كني/ با صدات اگه نگام كني/ به خدا خرابت مي شم اي واي، اي واي اي واي واي..."

 

خدا رو شكر مي كردم وقتي به زينب يكي از دختراي  sex worker نگاه مي كردم كه 19 سالش بود و شوهرش تو زندان و بچش هم زير دست پاش وول مي خورد، يه چيزي زير گلومو فشار مي داد... وقتي كتي اومد وپيش ما نشست و گفت : من 26 سالمه و از 17 سالگي مواد مصرف مي كردم ، حالا هم حاضرم 10 سال عمرم كم بشه ولي سالم باشم. وقت مي گفت 1 سال با يه پسري زندگي مي كردم و خيلي دوستش داشتم ولي حالا زن گرفته و من تنهام و تو دروازه غار زندگي مي كنم ، از زنده بودنم عقم مي گرفت...

وقتي دو تا از زنها سر يه دونه شيريني دعواشون شد و صورت يكي شون از بالا تا پايين جر خورد، خنديدم ولي گريه مي كردم...

تجربه خوبي بود ولي سنگ و سخت و بد... بدنم سنگين تر از روحم شده.

امروز روز آخر سال بود و برام با سال تحويلش هيچ فرقي نمي كرد، مخصوصا با ديدن آدمايي كه لحظه لحظه ي زندگيشون از بدبختي سرريز بود...

در هر حال سال نوتون مبارك...

 

پ.ن1: شايد به خاطر اين حسي كه امروز داشتم ايقدر به همه چيزبدبين بودم. اگرچه مي دونم اگه امروزم نمي رفتم بازم همين حس رو داشتم.

پ.ن2: " آتش گرفتم اي بناي زندگي آتش بگيره/ بود اين جووني واي از بلاي روز پيري" الهه داره مي خونه و حس خوبي بهش دارم .

پ.ن3: دارم " ماندارن ها" از سيمون دوبووار رو مي خونم و مي دونم اگه نوشته هاي قبلي مو خونده باشين ، حتما مي گين چقدر اين دختره گيره... تازه اگه حرصتون نمي گيره "خون ديگران" رو هم ازش خوندم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:21  توسط الهه محمدي  | 

"اما مي دانم كه برخواهم خاست. در به آرامي باز مي شود و آن چه را در پس آن است خواهم ديد. همانا فردا. در فردا گشوده خواهد شد، به آرامي، با بي رحمي . من بر درگاه ايستادهام. تنها چيزي كه وجود دارد اين در است و آن چه پشت در ، در انتظار من است. مي ترسم. و نمي توانم كسي را براي كمك صدا بزنم.

مي ترسم".

كتاب" بانوي شكسته" ي دوبووار رو 1 ساعته كه تمام كردم. خوندن اين كتاب باعث شد راهي رو كه هرروز 5 دقيقه اي مي پيمودم و به خونه مي رسيدم 20 دقيقه اي بپيمايم! تمام ذهنم شده بود موريس و جواب دادن به او. اينكه اگه اينو گفت اينو بگم يا اگه خواست زياده از حدش حرف بزنه بزنم تو دهنش . همش خودمو جاي مونت مي ذاشتم و مي گفتم روزي حقت را خواهي گرفت... ولي زود پشيمون  مي شدمو با خودم مي گفتم پس كي؟؟؟ پر از نفرت بودم، پر از بغض پر از حرفهاي فرو داده ، پراز حرفهاي زده و نشنيده شده، پراز ...

ساخت خوب، فرم بندي عالي و وحدت موضوع اين كتاب رو عالي كرده بود. دوبووار انگار در وجود همه ي زنان زندگي كرده و لحظه لحظه ي زندگيشو وقف همين تبلور اين تجربه ها كرده بود بانوي شكسته از بهترين كتابايي بود كه  تو اين مدت خونده بودم!!! به اونايي كه توصيه مو انجام دادن و همه مي ميرند رو خوندن بازم بهشون توصيه مي كنم باز هم دوبووار رو از دست ندن!

 

پ.ن1: ديروز تو اتوبوس نشسته بودم (ساعت 6:30 صبح!) و داشتم همين كتاب رو مي خوندم، يه دفعه يه دختري كه جلوم نشسته بود اومد جلو و گفت : ببخشيد ايني كه داري مي خوني بانوي شكسته ي دوبوواره يا وانهاده؟ گفتم: بانوي شكسته. گفت: مي شه يه دقيقه بدي ؟ بهش دادم . چند دقيقه نگاهش كرد و ورق زد، بعد يه آه كشيد و بهم پس داد. گفت: خانم از اين كتابا نخون. من تو يه سن وسالي بودم و اين كتابارو خوندم و ديگه اصلا نتونستم هيچ مردي رو تو زندگي رو بپذيرم! خنديدم و به خوندن ادامه دادم!

پ.ن2: سر كلاس تفسير موضوعي قرآن داشتم همين كتاب رو مي خوندم كه يه دفعه استاد گفت: خانمي كه داري كتاب مي خوني جلسه ي بعد براي كلاس شيريني مي خري و مي ياري!!!حالا چي مي خوندي؟ گفتم : بانوي شكسته. چهرش رفت توهم، گفت : اميدوارم هيچ وقت بانوي شكسته نشيد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:56  توسط الهه محمدي  | 

مثل شيشه

مثل سنگ

مثل آينه مي شود شكست

بادبادك را مي شود  

سوراخ كرد و دوباره باد كرد

آسمان را با زمين پرسه زد

اگر نمي شود

پس چرا نهنگ ها هر وقت براي دلشان مي گريند مي ميرند؟!

 

پ.ن: اين شعر رو زماني گفتم كه فكر مي كردم قادرم هر كاري رو انجام بدم. ولي خيلي زود اين احساس مسخره هم فرو كش كرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:51  توسط الهه محمدي  |