تبليغاتX
همين حوالي مجهول

همين حوالي مجهول

"انگار در افق چيزي انتظارش را مي كشيد: جهاني دفن شده زير لايه اي از يخ، جهاني سفيد و برهوت، بي انسان و بي زندگي. با وحشت و انزجار به دگرديسي خود تن درمي داد: پشه و كف و مورچه تا دم مرگ. فكر كرد: «اين آغاز كار نيست.»"

"همه مي ميرند" كتاب برجسته ي سيمون دوبووار، ازاولين كتابهايي بود كه در اين چند وقته كه از درس و مشق خبري نبود همدمم بود. وقتي اين كتابو مي خوندم حس عجيبي داشتم.ا گرچه دو هفته اي از تموم كردنش مي گذره ولي روزي نبوده كه دربارش فكر نكنم . حين خوندن كتاب بارها بود كه كه دستمو نشگون مي گرفتم كه زنده ام يا مرده! جاهايي كه فوسكا(قهرمان داستان) مي گفت: "قرن ها از پي قرن مي اومدند و مي رفتند، آدم ها متولد مي شدند، زندگي مي كردن و مي مردند. جنگ مي شد و بعد صلح... وتكرار و تكرا وتكرار..."

كتاب رو مي بستم و يك وقت مي ديدي يك ربع همين جوري با كتاب بسته مي نشستم و فكر مي كردم و فكر مي كردم و فكر مي كردم... وطوري شده بود كه وقتي بعد از اين كتاب شروع كردم كتاب" سالها " از ويرجينيا وولف رو بخونم ذهنم نا خود آگاه پيش فوسكا و كارمونا مي رفت! شايد از اولين دلايلي كه تصميم گرفتم اين كتاب رو بخونم اين بود كه دوبووار يكي از فعالين جنبش آزادي زنان و جنبش ضد جنگ ويتنام بود و هم چنين اينكه در سال 1954 جايزه ي گنكور را از ان خود كرده بود. ولي وقتي كتاب رو خوندم كاملا ديدم برگشت. يعني اون جوري نبود كه فكر مي كردم؛ گرچه در بعضي جاها مي شد ديد نويسنده رو نسبت به زنان فهميد ولي در كل خيلي خيلي خيلي بهتر از اون چيزي بود كه فكر مي كردم... پيش خودم گفتم اين كتاب و نويسندش خيلي لياقتشون بيشتر از ايني بود كه فقط كانديداي دريافت جايزه ي ادبي نوبل تو سال 1978بشند. و به نظرم در حقشون كوتاهي شده بود. قسمت پايين قسمتي از مقدمه ي اين كتاب با ترجمه ي مهدي سحابيه.

" در زمان بي كرانه هيچ كاري نمي ماند كه ارزش آغازيدن، كوشيدن و به پايان رسانيدن را داشته باشد. زمان، كه هر لحظه اش براي انسان ميرا ارزشي يگانه دارد، براي فوسكا خط پايا ناپذيري مي شود كه او در امتدادش سرگردان و يله است. همه ي آنچه جستجو مي كرد پوچ و تباه مي شود. انسانهايي كه دوست مي دارد مي ميرندو خاك مي شوند. و مرگ عزيز، مرگي كه زيبايي گلها از اوست، شيريني جواني از اوست ، مرگي كه به كار و كردار انسان ، به سخاوت و بي باكي و جانفشاني و از خود گذشتگي او معني مي دهد، مرگي كه همه ي ارزش زندگي بسته به اوست، از او مي گريزد."

پ.ن1: اگه اين كتابو نخوندين همين الان براي خريد اون اقدام كنيد!!!

پ.ن2: وقتي فيلم به همين سادگي رو تو جشنواره ديدم، و از سالن سينما بيرون اومدم ريه هام پر از روزمرگي هاي زنان سرزمينم شده بود كه داشتم خفه مي شدم. وقتي برگشتم خونه با چشما م همين جوري مامانم رو دنبال مي كردم و حركات و سكنات طاهره رو دقيقا تو مامانم مي ديدم. به مير كريمي واقعا تبريك مي گم.

پ.ن3: چهارشنبه وقتي پيش استاد ويولونم ايستاده بودم و داشتم سازم رو آماده مي كردم كه درسمو تحويل بدم يه دفعه سرمو آوردم بالا و ديدم يكي از هنر جوها دولا شده و وداره و به مدال كمپين كه به مانتوم زده بودم نگاه مي كنه و مي شد تو چهرش هزار تا سوال رو ديد. وقتي خوب همه چيزو ملاحظه كرد، گفت: "تغيير قوانين تبعيض آميز عليه كي؟ سياه پوست ها؟!!!!!". خنديدم، خيلي... به نظرتون چه قدر تو ايران سياه پوست داريم؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:34  توسط الهه محمدي  | 

سلام به زودي خواهم آمد با
مشت هايي پر از چرت وپرت! منتظر ياوه گويي هاي يك ادبياتي باشيد.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:4  توسط الهه محمدي  |